|
|
|
|
|
امروز باید تا ساعت ۶ بمونم سر کار وای خداییش خیلی خسته ام الان تازه ساعت ۴:۱۰ است وای خدا به دادم برس دیگه مصیبتهام شروع شد تا آخر اسفند همین بساط و دارم حالا فکر کارهای خونه هم هستم باید برم غذا بپزم و .......... آخر هفته میخواستم برم پیش مامانم اینها یکم بریم برای این فسقلی خرید کنیم ولی دیدم باباییش تنها میمونه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 29 بهمن1384ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
وای من هنوز نرسیدم برم برای بابایی کادو بگیرم خوب البته دیشب بابایی رفته بود شهرستان.اصلاْ خونه نبود.امشب میرم براش یه چیز خوشکل میخرم. خود بابایی که پریب برام کادو آورد اصلاْ فکرش و نمیکردم یادش باشه.۲ تا گلدان با جام نقره خیلی خیلی خوشکل .گذاشتمش توی دکور پیش بقیه سرویسهای نقره ام .خوب این بلاگفا هم که از صبح تا حالا مشکل داشت تازه الان درست شد.الان هم من کم کم دارم آماده میشم که برم خونه. خیلی خسته ام.امروز هم خیلی کار دارم.باید برم همه اش و انجام بدم.
دیگه آخر سال همه دارن میرن از مرخصی هاشون که مونده استفاده کنن. بیچاره آقای همکار که فکر کنم ۲۰ رووز مرخصی داره ولی میگه بخاطر شما نمیرم .چون ما دو نفر بیشتر نیستیم اگه اون نباشه من پدرم در میاد. حالا قرار ۱ هفته بره. خدا خیرش بده اینشالله که یه زن خوب نصبیش بشه.تازه امروز برامون شیرینی آورده بود یه جعبه شیرینی دانمارکی ( ببخشید گل محمدی) گل پسر قند عسل مامان چطوره؟ حالش خوبه ؟ دیشب که بابایی ات نبود خیلی بی تابی میکردی ها هی خودت و اینور اونور میزدی خوب منم که خوابم نبرد شبهایی که بابایی نیست اصلاْ خوابم نمیبره حالا خوبه که تنها نبودیم باباجونم پیشمون بود. تازه هفته دیگه هم بابایی ۵ روز میخواد بره تهران برای مغازه خرید کنهههههههههه
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
خيلي سخت كه آدم بعد از چند روز تعطيلي بياد سركار. خوب من هم كه اين چند روز حسابي سرم شلوغ بود. سه شنبه شب كه مامانم اينها اومدند.چهارشنبه هم خاله ام به بچه هاش اومدن .البته اين چند روز همه اش توي مراسم و حسينيه مون بوديم آخه ما هم حسينيه و مراسم و ... داريم. تا روز ۵ شنبه شب كه ديگه همه اومدن خونمون مامان بزرگم هم اومد. جمعه هم خونمون بودن. عصرش ديگه همه رفتند ولي من خيلي دلم گرفته بود.كلي هم گريه كردم نتيجه گيري: ديگه هيچ وقت غذاي بيرون نميخورمممممممممممممممممممم گل مامان ببخشيد الهي بميرم تو هم حالت بد شده بود .قول ميدم ديگه تكرار نشه باشه ماماني تازه ديشب بابايي گفت اگه حالت خوب بود ميرفتيم بيرون ولي ديگه هيچ وقت بيرون غذا نميخوريم. آخه رستورانش هم خوب بود.نميدونم چرا شانس من اينطوري شد.خوب اين ميشه يك تجربه
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
وای من از اول ماه محرم تا حالا هوس غذای نذری کردم مخصوصاْ قیمه پلو . امسال هم از شانسم هنوز هیچکی غذای نذری نیاورده .امروز از صبح دلم قیمه نذری می خواست ساعت ۱۲ بود که مادر شوهر عزیزم زنگ زد که دخی جان (منو به اسم دخی یعنی دختر صدا میزنه آخه خودش دختر نداره یعنی من اصلاْ خواهر شوهر ندارم یه سوال داشتم از مامانها: می خواستم کمکم کنید که زایمان طبیعی بهتره یا سزارین. دالایلش هم بگید آخه من از طبیعی میترسم. چه مدت بعد از سزارین میشه ورزش کرد؟ شکم آدم میمونه یامیره؟ خلاصه هر راهنمایی که می تونید به من بکنید. حال گلک مامان چطوره ؟ آخی بمیرم برات جات تنگ شده میخوای بیای بیرون هی مامان و لگد میزنی؟ گل مامان الان که وقتش نیست عزیزم میدونم بزرگ شدی ولی خوب برای این دنیا هنوز کوچیکی گلکم. ۲ ماه دیگه هم تحمل کن اینشالله به سلامتی بیای بیرون. قربونت برم که وقتی باهات حرف میزنم هی وول میخوری میخوای خودت و برای مامان لوس کنی. دیشب با بابایی نشسته بودیم شکمم و نگاه میکردیم تا وقتی تکون میخوری ببینیمت اینقد با مزه بود انگار داشتی فوتبال بازی میکردی. مامانی دورت بگرده. راستی امروز مامان بزرگ مامانی نون و پنیر و خیار و سبزی نذری داره اینقد خوشمزه است که نگو. خدا کنه گیر من هم بیاد تا شب که من برم فکر کنم تموم شده. حالا دیگه شانس شماست. ببینیم چی میشه. امروز خاله مانا برام پیغام گذاشته بود شما که خاله رو نمیشناسی ما باهم همدوره دانشگاه بودیم با خاله آتوسا که آتوسا الان کاناداست خیلی هم دلم براش تنگ شده ولی مانا نزدیکه اما از عروسیم تا حالا ندیدمش .خوب اونم گرفتاره عقد کرده داره کارهای عروسیش و انجام میده فکر کنم عروسیش هم با بدنیا اومدن شما باشه نمیدونم میتونم برم یا نه؟ خدا کنه خوشبخت بشن. من هم کلی ذوق کردم پیغامش خوندم.مانا جون مرسی عزیزم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز خدا رو شکر از دیروز بهترم دیروز فشارم شده بود ۱۳ خدایا کمک کن این دوران به سلامتی تموم بشه گل مامانی هم سالم به دنیا بیاد. تازه دیشب بابایی داشت میگفت من ۳ تا نی نی دیگه هم میخوامممممممممم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
وای خدا کمکم کن امروز حالم اصلاْ خوب نیست پاهام ورم کرده صبح که می خواستم بیام سرکار کفشهام برام تنگ شده بود انگشتهام درد میکنه دکتر گفت هروقت اینطوری شدی برو فشارت و بگیر اگه بالا بود بیا پیشم اینجا که کسی نبود فشارم و بگیره دیگه حالا میمونم تا تعطیل بشم یکراست میرم دکتر فشارم و بگیرن خدایا کاشکی فشارم زیاد بالا نباشه! خودت کمکم کن.
پسر مامانی حالت خوبه عزیزم .الهی که مامان فدات بشه. این هفته هم که رفتیم خونه مامان بزرگ حسابی بهت رسیدن. راستی این هفته اولین وسایل سیسمونی رو برای پسرکم گرفتم وای خدا اینقد لباسهای کوچولوی نازی اند که من هی نگاشون میکردم و ذوق میکردم .حالا هر هفته که میرم خونه مامانم اینها باهم میریم کم کم وسایلهاتو بگیریم یکسری از لباسهای سیسمونی ات آماده شده مامانی میدونی چه رنگیه زرد و نارنجی تازه پشت و جلوی لباسهای کوچولوت عکس خرس پوه .اینقد ناز و کوچولو یه کلاه خوشگل نارنجی با یه لباس خوشگل هم برات گرفتم مامان جون و بابا جون و خاله ریحانه کلی ذوق کردن ولی ندادن من بیارمشون خونه قرار همه وسایلت و باهم بیارم خونه .بابایی هم هنوز ندیدتشون که ذوق کنه این هفته میخواستم یه کار دیگه سوپرایزی انجام بدم برات اما نشد .رفتم با بابا جون خودم ماشین ثبت نام کنم که وقتی پسرکم میاد دیگه راحت باشه باهم بریم گردش و ددر اما متاسفانه مدارکم کامل نبود حالا دوباره قبل از تعطیلات آخر هفته مدارکم و کامل میکنم میرم ثبت نام میکنم .دعا کن ماشین و زود بهمون بدن تا قبل از عید.اینشاالله .ببینم شانس پسر گلم خوبه یا نه؟ وای خیلی انگشتهام درد میکنه نمیدونم چکار کنم کاشکی زود ساعت ۴ بشه من زودی برم دکتر. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 15 بهمن1384ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همگی
خیلی خوشحالم که دوستهای خوبی پیدا کردم. وقتی نظرهای دوستان و میخونم تمام خستگیها از تنم در میره. امروز دیر اومدم سرکار ساعت ۸:۱۰ رسیدم وای وای آخه خوابم برده بود از بسکه این هفته کمبود خواب داشتم اصلاْ یه شب درست نخوابیدم. نه گل مامان ناراحت نشو تقصیر شما نبود تقصیر بابایی که شبها دیر میاد خونه من هم مجبورم منتظرش بشینم تابیاد آخه ما که از صبح تا شب همدیگه رو نمی بینیم. حالا خدا رو شکر که من ۵ شنبه ها و جمعه ها تعطیلم . حالا برعکس ۵شنبه ها سر بابایی خیلی شلوغ. اشکال نداره دیگه زندگی سخت همه همین وضعیت و دارن. حالا نمیدونم وقتی تو اومدی من چکار کنم وای وای وای .بازهم خوبه مامان جون بابایی اینجاست میتونم بزارمت پیش اون. اما کاشکی مامان جون من هم اینجا بود دیگه خودم هم میرفتم اونجا می موندم راستی مامانها تو رو خدا کمکم کنید. خیلی دارم چاق میشم با اینکه برنج هفته ای ۱ بار میخورم و شبها هم شاه ساده و حااضری مثل سالاد و میوه و شیر و... میخورم ولی تا حالا ۱۲ کیلو در عرض ۶ ماه اضافه وزن پیدا کردم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همگی من آرام هستم و ۲۷ سالم ۱ سال و ۲ ماه است که ازدواج کردم و الان ۲۳ هفتگی بارداری ام و میگذرونم. لیسانس کامپیوتر دارم و مسئول سایت یک دانشگاه هستم. پسر مامان دیروز چت شده بود همه اش شلنگ و تخته مینداختی من هم رفتم دکتر. خدا رو شکر خانم دكتر گفت همه چی ات خوبه فکر کنم دیروز چون مامان تا ساعت ۵ سرکار بودخسته شده بودی. نه؟ خوب دیگه مامانی من که نمیتونم توی خونه بمونم حوصله ام سر میره اشکال نداره من کارم و دوست دارم تازه یه همکار خوب دارم که نمیذاره به من زیاد سخت بگذره همه کارها رو خودش انجام میده. مامانی براش دعا کن یه زن خوب و یه بچه ناز مثل تو گیرش بیاد. حالا که قرار دعا کنی برای من و بابایی هم دعا کن بابایی خیلی گرفتار شده. تو با اون دل پاک و کوچولوت براش دعا کن تا مشکلاتش حل بشه. راستی پسر مامان چرا هر وقت بابایی دستشو میذاره رو شکمم تا تکونهات و حس کنه تو باش لج میکنی و تکون نمیخوری. چرا مامانی؟ خیلی هم شکمو شدی ها مامان و حسابی تپل مپل کردی نه به اون ماههای اول که اینقد حالم و بد کرده بودي که وزن کم میکردم نه به حالا که تند تند دارم چاق میشم. اشکال نداره گلم فقط تو سالم باشی من دوباره لاغر میشم. نمیدونم چرا از صبح تا حالا تلفن بابایی و نمیتونم بگیرم همه اش میگه در دسترس نیست و یا شماره وجود نداره باش کار دارم. این خطهای تلفن هم همه اش مزخرف بعد تازه موبایل جدید هم ثبت نام میکنن با این خطها. خوب من امروز از همه چی قر و قاطی نوشتم. چکار کنم روز اولم هل کردم امروز برم خونه به بابايي بگم برات يه وبلاگ ساختم خوب ديگه براي امروز بسه الان برم نماز بخونم و كارهاي ديگه ام و انجام بدم . باشه عزيز مامان |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همگی
من آرام هستم و ۲۷ سالم ۱ سال و ۲ ماه است که ازدواج کردم و الان ۲۳ هفتگی بارداری ام و میگذرونم. لیسانس کامپیوتر دارم و مسئول سایت یک دانشگاه هستم. پسر مامان دیروز چت شده بود همه اش شلنگ و تخته مینداختی من هم رفتم دکتر. خدا رو شکر خانم دمتر گفت همه چی ات خوبه فکر کنم دیروز چون مامان تا ساعت ۵ سرکار بودخسته شده بودی. نه؟ خوب دیگه مامانی من که نمیتونم توی خونه بمونم حوصله ام سر میره اشکال نداره من کارم و دوست دارم تازه یه همکار خوب دارم که نمیذاره به من زیاد سخت بگذره همه کارها رو خودش انجام میده. مامانی براش دعا کن یه زن خوب و یه بچه ناز مثل تو گیرش بیاد. حالا که قرار دعا کنی برای من و بابایی هم دعا کن بابایی خیلی گرفتار شده. تو با اون دل پاک و کوچولوت براش دعا کن تا مشکلاتش حل بشه. راستی پسر مامان چرا هر وقت بابایی دستشو میذاره رو شکمم تا تکونهات و حس کنه تو باش لج میکنی و تکون نمیخوری. چرا مامانی؟ خیلی هم شکمو شدی ها مامان و حسابی تپل مپل کردی نه به اون ماههای اول که اینقد حالم و بد کرده بودب که وزن کم میکردم نه به حالا که تند تند دارم چاق میشم. اشکال نداره گلم فقط تو سالم باشی من دوباره لاغر میشم. نمیدونم چرا از صبح تا حالا تلفن بابایی و نمیتونم بگیرم همه اش میگه در دسترس نیست و یا شماره وجود نداره باش کار دارم. این خطهای تلفن هم همه اش مزخرف بعد تازه موبایل جدی هم ثبت نام میکنن با این خطها. خوب من امروز از همه چی قر و قاطی نوشتم. چکار کنم روز اولم هل کردم امروز برم خونه به بابايي بگم برات يه وبلاگ ساختم. خوب ديگه براي امروز بسه الان برم نماز بخونم و كارهاي ديگه ام و انجام بدم . باشه عزيز مامان |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||