|
|
|
|
|
امروز دوباره اومدم سرکار وای که چقد مرخصی خوبه تنبل شدم البته ساعت ۹ اومدم هیچ خبری هم نیست آروم و ساکت من هم زیاد نمیمونم میرم فردا هم مرخصی میگیرم تا ۱۳ فروردین که دوباره بیام سرکار خدا به دادم برسه با این شکم گنده وای |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 27 اسفند1384ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
آخی راحت شدم از شنبه تا ۴ شنبه مرخصی گرفتم ۵ شنبه هم که تعطیلم میشه ۱ هفته آخ جانننننننننننننننننننننننننن گل پسرم هم هین دو روز که تو خونه ام حسابی برا خودش عشق کرد و لگد زد و بازی کرد من هم که هی دارم پهن تر میشم دیگه نمیتونم از سرجام بلند شم خدایا به دادم برس شنبه رفته بودم سونو ولی دکتر نذاشت گلم و ببینم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
تشکر از همه خاله ها و دوستانی که برای تخت وکمد من نظرشون و اعلام کردن دیشب مامانی ام رفت پیش باباجون بابایی ام که سفارش و بده باباجونم هم گفت من دیروز به کارگاه سفارش دادم براش بسازند حالا چه مدلی ؟ این مهمه اه راستی پسر خاله پایبراه به دنیا اومد هورااااااااااااااااااااااااااااااااا خوشبحالش کاشکی منم زود بیام خسته شدم جام تنگ شده . مامانی شما ادامه بده! پریروز وقتی که از سر کار رفتم خونه خیلی خسته بودم از قضا قرار بود همون موقع آشپزخانه را تمیز کنم البته کسی هم میومد کمکم خانومه اومد من گفتم آشپزخونه ام تمیزه کار زیادی نداره حتماْ زود تموم میشه ولی چشمتون روز بد نبینه تا ساعت ۱۰ شب این آشپزخونه فسقلی طول کشید من زیاد کار نمیکردم ولی همه اش سرپا بودم دیگه وقتی خانومه رفت تازه نشستم دیدم پاهام شبیه پای فیل شده |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 8:38 قبل از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
وای خدا به دادم برس خیلی خسته ام دیگه دارم از پا درمیام کشش ندارم واقعاْ کار کردن برای زنای باردار خیلی خسته مخصوصاْ حالا که هی دارم سنگین تر میشم همکارم هم مرخصی دیوونه شدم الان که دارم تایپ میکنم بقدری ضعف دارم که چشمام داره سیاهی میره هنوز هم خونه نرفتم این چند وقت هم از بس سرم شلوغ بوده نتونم آپ کنم تازه چند روز هم هست که اینترنتمون مشکل داره سرعتش خیلی پایین الان که خلوت تر شد یکم دوباره سرعت رفت بالا و من تونستم بیام تو نت.
کوچولوی مامان چطوره دوباره آخر هفته اهواز بودم برای قند عسلم خرید کردم مامانی آخه تو فسقلی چقد خرج داری مگه؟ دورت بگردم تمام وسایل کوچولو و ریز میزه هات و گرفتم مونده وسایل بزرگت و تخت و .... حالا به بابا جون بابایی تخت و کمدت و سفارش دادم ولی توی رنگش گیر کردم نمیدونم رنگ چوب بزنم یا رنگی اش کنم خاله ها کمک کنید چه رنگی کنم وسایل گلم و؟ البته تمام وسایل خونه ام هم سرویس خوابم و هم موبلهام و میز ناهار وری رنگ چوبه یعنی وسایل پسرم هم همین رنگی بزنم براش نمیدونم گل مامان میترسم شما بیای و وسایلت هنوز آماده نباشه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
چهارشنبه هفته گذشته بابایی رفت تهران من هم که دلم گرفته بود مرخصی گرفتم رفتم اهواز خونه مامانم اینها اونجا هم که میرم اینقد بهم میرسن که قلنبه تر میشم. عصر هوس کیک قهوه کرده بوم به بابا جون گفتم کیک قهوه میخوام بیچاره اونهم داشت فوتبال نگاه میکرد بدو بدو لباس پوشید رفت برام خرید خیلی خوشمزه بود جای شما خالی تازه برام البالو خشکه هم خرید وای که من از بسکه خوردم ببخشید دل پیچه گرفتم خلاصه عصری با مامان جون رفتیم بازار برای شیطونکم بقیه وسایلش و خریدو لوازم بهداشتی و حوله و وسایل حموم و.... همه رو mother care گرفتم اين كوچولو هم كلي خرج گذاشته رو دست بابا جونش ها بعد كه خريد كردم بابايي از تهران زنگ زد گفت من الان نمايندگي mother care هستم چیزی میخوای من هم بهش گفتم همین الان از همین جا همه چی اش و گرفتم نمیدونم چی مونده تا بهت بگم؟ خلاصه پنجشنبه هم که خونه دوستم دعوت بودم جمعه هم برگشتم آبادان که شنبه برم سرکار بابایی هم هنوز نیومده بالاخره بابایی دیشب اومد یعنی ساعت ۶ بود که اومد من هم کلی خوشحال شدم و ماچش کردم بابایی هم تا من و دید گفت وای تو چرا اینقد تپل شدی نسبت به چند روز پیش میخواستم فردا و پس فردا مرخصی بگیرم اما نشد وای خدا خسته شدم.وای راستی گل مامان بابایی برات یه جفت کفشک آورده مارک دار قربونت برم که از الان مارکدار میپوشی ننه جان |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب بالاخره بابایی نظرش و راجب اسم شما اعلام کرد گفت شاید مامان جون ببین باباییم بابای خوبی شده با اینکه حرفهای منو نخوند الان چند شب که دیگه بازی نمیکنه شبها هم زودتر میاد خونه؟ نکنه شما باش دعوا کردید؟! الهی که من قربون پسر قشنگم برم باشه میرم برات لباسهای قشنگ میگیرم تازه میخوایم بریم پیش خاله ریحانه که همه اش قربون صدقه ات میره. خدا کنه بابایی به سلامت بره و برگرده.براش دعا کن گل مادر |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||