|
|
|
|
|
شمارش معکوسم داره کم کم شروع میشه وای وای وای خیلی میترسم خدایا کمکم کن یعنی میتونم مادر خوبی باشم یعنی از عهده اش برمیام نمیدونم چکار کنم خدا توکلم به تو.
چند روز پیش که رفتم دکتر خدا رو شکر اضافه وزن نداشتم از بسکه رژیم گرفنه بودم خیلی خوشحال شدم به دکتر گفتم نمیشه زودتر به دنیا بیاریدش خندید و گفت نه نمیشه آخه دوست دارم زود زود ببینمش و خودم هم از این وضعیتم خسته شدم یک هفته مرخصی استعلاجی گرفته بودم برای پام حالا هم دوباره اومدم سرکار بازم خوبه فردا تعطیل تا آخر هفته هم یه کاریش میکنم خدا کنه وضعیت قراردادهامون زود مشخص بشه که من از اول اردیبهشت نیام وگرنه باید با این شکم و وضعیتم هفته دیگه هم بیام سرکار .خیلی سنگین شدم البته بیشتر ورم کردم شبها از دست درد نمیخوابم دستهام هم خیلی ورم داره اصلاْ یه جوریه مامانها کمکم کنید تمام شب دستهام سر میشه اصلاْ نمیتونم باز و بسته کنم دستهام و مور مور میشه مثل فلجها میشه میترسم یعنی چرا اینطوری میشه دکتر میگه ویتامینهای بدنت کمه من که میوه هم میخورم قرصهای مولتی ویتامین شربت سانستول و .... ولي بازهم... دو روزه كه تكونهاي گل پسرم كم شده نميدونم چكار كنم نكنه مشكلي براش پيش اومده نه خدا نكنه شايد چون من زياد فعاليت داشتم دنبال يه سري كارها بودم مامانها كمكم كنيد خدا رو شكر كه تقريباً بيشتر ني ني هاي مامانها به دنيا اومدن قدمشون مبارك باشه خدا رو شكر و خوشحالم كه همه سالمند تيناب،طاها، ايليا،ياسمين، و .... قدم پسر من كه نيومده خير بود من يه كار بزرگ انجام دادم كه اصلاً فكرش هم نميكردم الان بتونم انجامش بدم بعداًميگم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 فروردین1385ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب تعطیلات هم که تموم شد و دوباره زندگی روزمره شروع شد. من هم که طاقت نیاوردم ۵ روزه گچ پام و باز کردم البته دلیل داشت .دلیلش هم این که من ۲ هفته بعد از تعطیلات مرخصی استعلاجی داشتم ولی از شانس بد ما همکارم رفته مسافرت یعنی بنده مجبورم بیام سرکار چون حتماْ یکیمون باید سرکار باشه اون شنبه میاد من هم که با این سنگینی و با این گچ پای گنده نمیتونستم بیام سرکار بازش کردم و لنگون لنگون اومدم سرکار تا همکارم برگرده ولی وای دیروز از درد پا مردم اینقد ورم کرده اندازه یه توپ شده خلاصه دیروز ساعت ۲ رفتم خونه دراز کشیدم تا ورمش یکم بهتر شد دوباره هم امروز که اومدم الان دیگه پام سر شده فقط خدا رحم کنه فردا هم طاقت بیارم تا از شنبه برم ۱ هفته مرخصی .
آخی دیگه کم کم همه نی نی ها به سلامتی دارن به دنیا میان خدایا کی نوبت من میشه تقریباْ ۴ هفته دیگه مونده هنوز وقت نکردم که برم دکتر اگه شد توی هفته دیگه برم آخه اصلاْ حال ندارم از خونه برم بیرون یعنی نمیتونم راه برم . خدا بخیر کنه این ماه آخر هم به سلامتی بگذرونم تا گل پسرم به دنیا بیاد پریشب یه سری وسایلش و مامانم آورد البته هنوز مونده که این هفته برم بقیه اش و بخرم هی نگاشون میکنم و قربون صدقه شون میرم . گل پسر مامان این روزها خیلی شیطونی میکنی ها بلا شدی جات تنگ شده مادر .میدونم من هم که همه اش نفسم میگیره احساس خفگی میکنم اشکال نداره گلم ۴ هفته دیگه طاقت بیار دیگه چیزی نمونده. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
سال جدید را به همه دوستان عزیزم با نی نی و بدون نی نی تبریک میگم و امیدوارم که سال خوبی برای همه باشه
امسال که از اولش من بدبیاری آوردم فردای سال تحویل که رفتم اهواز پیش مامانم اینها دائیم و خاله ام با زن و بچه هاشون از شیراز اومده بودند که برن دبی ۱ فروردین از اهواز پرواز داشتند اونها رو دیدم و عصر رفتند شبش هم عمه ها و عموها با خانواده حدود ۳۰ یا ۴۰ نفر اومدن خونمون شام رفتیم بیرون خلاصه یه دو روزی خونمون بودند من هم ۳ام برگشتم آبادان شب میخواستیم با بابایی بریم بیرون که چشمتون روز بد نبینه تو خیابون پام پیچ خورد و داشتم میفتادم که شانس آوردم بابایی گرفتم وگرنه معلوم نبود قیافه پسریم چطوری بشه (کج و کوله ضمن عرض شرمندگی که این چند وقت نتونستم به وبلاگ دوستای عزیزم سر بزنم از همینجا از همه تون تشکر میکنم و آرزوی سلامتی برای همه تون و دارم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||