تبليغاتX


Lilypie 2nd Birthday Ticker
مامان و بابای عاشق نیکان
اگه توی این مدت آپ نکرده بودم بخاطر این بود که هوای خونمون حسابی طوفانی شده بود و من هم حال آپ کردن نداشتم نمیدونم اصلاْ امسال چرا اینطوری شدیم به قول شوهری میگه پارسال خیلی باهم بهتر بودیم امسال همه اش جنگ و دعوا با اینکه یه فرشته کوچولو هم داریم نمیدونم اینها همه اش بخاطر مشکلات کاری که براش پیش اومده خیلی داره داغون میشه من هم هرکاری که از دستم بر می اومد براش کردم دیگه کاری نمیتونم بکنم وضع بازار خیلی خراب شده یه چیزی بالاتر ار حد تصور چكهاش هم مونده همينطوري كلي هم از مردم طلبكاره و كلي هم بدهكار فقط خدا باید کمکمون کنه بخاطر همینه که اعصاب دوتامون خرابه و هی از کوره در میریم من هم هنوز باهام قرارداد نبستن و همینطور توی هوام .هفته پیش بهم گفتن که ما بودجه نداریم حقوقتون و بدیم اما مرکز کامپیوتر به کارشناسي مثل شما نياز داره و بعد از 1 سال ونيم كار كردن همه از شما راضي اند و قبولتون داريم و كارتون خوبه و ...... و هندونه و اينها آخرش هم نفهميدم و ضعيتم چي ميشه تا اينكه پيگيري و اينور اونور رفتن فعلاً گفتن كارت درست شده ما شما رو ميخوايم اما جواب نهايي رو هنوز ندادن  خدا كنه كه كارم درست بشه تازه يه نفر كارشناس ميخوان رسمي كنن ميگن بايد مرد باشه آخهمن نميدونم زن و مرد چه فرقي باهم دارن من كه همه كارهاي مردها هم انجام ميدم والله نميدونم چي بگم هرچي خدا بخواد همون ميشه اين هم از كار من .

حالا از مخولي بگم( اين اسمي كه مامان جونش روش گذاشته مامان باباش) پسرم ديگه كم كم داره شيطون ميشه اذيت ميكنه يه جا بند نميشه ميذارم روي تخت هي غلط ميزنه نبايد يه لحظه هم تنهاش بزارم عادت كرده وقي ميخواد بخوابه يه عروسك بگيره دستش يه اردك داره صدا هم ميده خيلي دوستش داره تو بغلش ميگيره و ميخوابه عكسش و دفعه ديگه ميذارم . خلاصه كلي جيگر شده اين مخولي ما شير هم كه اصلاً نميخوره داره ديوونه ام ميكنه مگر توي خواب دكتر هم بردمش ميگه نميشه كاريش كرد از اثرات سركار رفتن حالا خوبه فرني و سرلاك و غذاش و ميخوره شير هم فقط موقع خواب ميخوره باشه بازهم خدا رو شكر ولي هنوز براي از شير گرفتنش خيلي خوبه آخه ميترسن شيرم هم خشك بشه.

با توجه به اينكه مخولي اولين نوه هر دو خانواده  و اولين نوه پسري بين دختر عموها و عمه ها و خاله و دايي است خيلي عزيز و لوس داره بار مياد . ولي ديروز فهميدم كه يكنفر داره مياد رقيب گل پسرم بشه يكي از دخترعموهام كه خيلي هم دوستش دارم ۳ سال كه ازدواج كرده ولي متأسفانه ۲ بار تا حالا ني نيهاش و از دست داده و خيلي داغون بود تا اينكه الان يه ني ني داره و كلي هم نگرانش و استراحت مطلق داره خيلي هم نيكان و دوست داره پريروز سونو كه رفته بود گفتن ني نياش هم سالم و هم پسره خدا ر و صد هزار مرتبه شكر اينشالله كه  آقا رايان هم اسفند به سلامتي به دنيا بياد

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط ارام  | 

دیروز نیکانم وارد ۶ ماهگی شد اصلاٌ باورم نمیشه بچه ها بزرگ میشن و ما پیر میشیم انگار همین دیروز بود من استرس زایمان داشتم همه اش دعا میکردم که راحت زایمان کنم و بچه ام هم سالم باشه خدایا بخاطر همه چی ممنون. باباش شده عشق نیکان لحظه ای که باباش از در وارد میشه این بچه یه ذوقی میکنه که آدم تعجب میکنه آخه پیمان از وقتی میبینش باش بازی میکنه و میخنده تا وقتی که میخواد بره.اینقد که برای دیدن اون دست و پا میزنه برای من نمیزنه آخه بکو مگه تو اصلاٌ چقد این بچه رو میبینی. باباش بیشتر میبینتش .صبحها که من میام سرکار پیمان پیشش بعد که بیدار میشه دست و صورتش ومیشوره شیرش ومیده عوضش میکنه بعد میبرتش با خودش پیش مامانش و بیشتر وقتها هم خودش میارتش خوب حق داره بچه دیگه. حالا بگذریم راستی مامانهایی که تجربه اتون بیشتر بهم کمک کنید من فقط حریره بادوم و فرنی و پوره سیب زمینی و هویج و سرلاک بهش میدم دیگه چی میتونم بهش بدم و دستور تهیه غذاها را اگه امکان داره بهم بگید آب بعضی میوه ها هم بهش میدم تو رو خدا راهنماییم کنین میخوام بچه ام تپل بشه جبران این لاغر شدنهاش و بکنه آخه دیگه خیلی کم شیر میخوره اصلاٌ سینه ام و نمیگیره فقط وقتی خوابه بهش شیر میدم خیلی هم ناراحتم شیرم هم داره کم میشه نمیدونم چکار کنم دکتر گفت باید بیشتر روی شیر کار کنی ولی وقتی که بیدار میخوام بهش شیر بدم روش و میکنه اونور  نمیخوره یا یه مک میزنه ول میکنه .ممنون میشم راهنماییم کنین.

این هم چندتا عکس وقتی نیکان و بابایی دارن بازی میکنن

الهی قربون اون خنده هات برم

جیگری مامان

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 8:39 قبل از ظهر  توسط ارام  | 

با امروز ۳ روز كه نيكان قشنگم دربدر شده شنبه صبح توي اين هواي گرم سات ۱۰ باباش بردتش خونه مامان بزرگش فاصله خونه ما با اونها حدود نيم ساعت البته اول كار داشته برتش گذاشتتش مغازه پيش بابام بعد بردتش پيش مامان بزرگش بيچاره بچه ام گيج شده بود من هم نگرانش بودم داشتم دق ميكردم اصلاٌ نفهميدم سركار چكار كردم خلاصه تا ساعت ۳ شد ( البته چون من حق شير دارم بجاي ساعت ۴ ساعت ۳ ميرم) رفتم خونه ديدم خوابيده من كه تا ديدمش اشكهام سرازير شد شبش هم ساعت ۱۱ برگشتيم خونه من تا خونه رو مرتب كردم و كارهام و كردم ۱۲ يا ۱ بود خوابيدم اين از شنبه كه نفهميدم چطوري گذشت حالا ۱ شنبه من رفتم سركار بابايي گفت من امروز كار زياد ندارم ميمونم پيش نيكان من هم هر نيم ساعت زنگ ميزدم خونه هي بابايي ميگفت نيكان خوبه عوضش كردم شستمش تازه ليموشيرين هم بهش دادم الهي من قربونش برم پسرم تازگيها ياد گرفت آواز ميخونه وقتي هم ميفته رو دور آواز خوندن مگه ول ميكنه دورش بگردم الهي داشتم ميگفتم ساعت ۱۲ براي بابايي كار پيش اومد بايد ميرفت بيرون نيكان هم با خودش برده بود اونجا هم خانمها گرفته بودنش باش بازي كرده بودن واي من وقتي فهميدم عصباني شدم خلاصه بعد ميبرتش ميزارتش پيش بابام مغازه ميره بقيه كارهاش و انجام ميده بعد دختر عموهام ميان ميبرنش پيش خودشون شير بچه ام هم تموم شده بود بابايي هم يادش رفته بود براش شير بذاره تا بهش زنگ زدن و شير برده براشون تا ساعت ۳ كه رفتيم دنبالش من خيلي خسته بودم رفتم خونه شيرش دادم عوضش كردم خوابوندمش رفتم سراغ كارهام براي بابام افطاري درست كردم چون روزه بود من كه متاسفانه ۳ سال كه ديگه نميتونم روزه بگيرم وقتي كارهام تموم شد ديگه جنازه بودم واقعآ خسته شده بودم تا ساعت ۱۲ كه شام هم براي بابايي درست كردم و منتظرش بودم كه بياد ساعت ۱۲ بيست كم اومد فقط ۵ دقيقه باش حرف زدم و خوابيدم صبح هم دير بيدارشدم و كارهاي نيكان و كردم و بدو بدو اومدم سركار آخه اين هم شد زندگي هيچي از زندگيم نميفهمم همها ش بدو بدو و كار و ............ واي خدا بهم صبر بده البته الان تمام زندگيها اينطوري شده ولي من حاضرم بخاطر نيكان همه كار بكنم تا بچه ام هيچ كمبودي نداشته باشه. خدا رو شكر كه سلامتي بهم داده كه بتونم كار كنم.

خوب از اين حرفها بگذريم مشكلات هميشه هست ميخواستم از شاياي عزيزم تشكر كنم بخاطر محبتي كه به من كرد و و بلاگم و درست كرد. توي وبلاگ شايا جون خوندم كه سنتا و تيناب و ديده چقد خوب خوشبحالشون كه همديگه رو ديدن من هم خيلي دوست دارم دوستهاي وبلاگيم و ببينم البته خيلي سخته چون هركسي توي يه شهر و بعضيها هم توي كشورهاي ديگه زندگي ميكنن ولي خوب چيز ناممكني نيست شايا هند و سپنتا فرانسه ولي هردوشون ايران همديگه رو ديدن خيلي جالبه

به اميد روزي كه بتونم همه دوستهاي خوبم و ببينم  

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط ارام  |