تبليغاتX


Lilypie 2nd Birthday Ticker
مامان و بابای عاشق نیکان

اول از همه میخوام از مخولیم بگم خیلی وقته چیز زیادی ازش نگفته بودم الهی قربون گل پسرم برم روز به روز دارم بیشتر بهش وابسته میشم کار کردن دیگه برام خیلی سخت شده همه اش عذاب وجدان دارم میگم نکنه من دارم در حق بچه ام ظلم میکنم آخه اون الان به مهر و محبت مادری احتیاج داره  نمیخوام براش کم بزارم خدایا به دادم برس دیشب بعد از مدتها بالاخره وقت کردم برم فیلم میم مثل مادر وای خدا اصلاْ حال و روزم بد شد از اون لحظه اولش من گریه کردم تا اون آخرش دیگه نفسم بالا نمیومد شاید بگم هر لحظه فقط میگفتم خدارو شکر خداجونم یه دنیا ازت ممنونم که یه بچه سالم بهم دادی .خدایا کمکم کن قدر زندگیم و بدونم قدر این فرشته کوچولو رو بدونم خدای بزرگ میخوام بهم این قدرت و توان و بدی که بنده خوبی باشم شکرگزارت باشم قدر نعمتهات و بدونم.بتونم جواب این خوبیهات و بدم . خدا جونم نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم.وقتی اومدم خونه بچه ام و بغل کردم بو کردم بوس کردم من وافعاْ دیوونه پسرم هستم.

من همیشه عاشق بچه بودم ولی فکر نمیکردم اینقدرررررررررررررر عاشقونه بچه ام و دوست داشته باشم نیکان شده همه زندگیم . به عشق اون که دارم نفس میکشم دارم کار میکنم دارم زندگی میکنم الان میفهمم که پدر و مادرها چرا همه زندگیشون و برای بچه هاشون میزارن حالا میفهمم که چرا بابام عاشقانه من و دوست داره .دیروز که رفته بودم اهواز خونه بابام اینها بودم ناهار ماهی داشتیم جاتون خالی بابام برام ماهی پاک میکرد میذاشت توی ظرفم خجالت کشیدم ولی فهمیدم که پدرم هم هنوز عاشقانه دوستم داره مثل اون موقعها باورم نمیشه الان مامان و بابام دیوونه نیکان اند من ندیده بودم و فکرش و نمیکردم بچه ام اینقد عزیز بشه الان دلم داره پر میکشه واسه مخولیم خدایا چرا نباید من پیشش باشم خدااااااااااااااااااااااااااااااااا چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دیگه هیچکس برام مهم نیست فقط نیکانم همین و بس. دیشب پیمان بهم میگفت کاشکی یکم از محبتهایی که نثار بچه میکردی نثار من میکردی کاشکی یکم هم به من توجه میکردی میدونم کمتر توجه میکنم چکار کنم دست خودم نیست فکر نمیکردم کارم به جایی برسه که شوهرم هم حسودی کنه.

وای که چقدر این حس مادری زیباست. زیباترین چیزی که در تمام دنیا وجود داره همین و بسسسسسسسسس .نیکان قشنگم شاید روزی که اینها رو میخونی من دیگه نباشم شاید هم باشم نمیدونم ولی میخوام بهت بگم که همه دنیای منی مادرررررررررر بخاطر تو حاضرم همه کار کنم همه سختی و بکشم که تو بهترینها رو داشته باشی مثل خودم که هیچی تو دلم نموند پسر قشنگم یه دنیا دوست دارم و خدا رو بخاطر هدیه دادن تو شکر میکنم. عزیز دلم دوست دارم.

گل پسرم داره یه دندون دیگه درمیاره کم کم بدون کمک داره میشینه میخواد چهاردست پا رفتن و شروع کنه ولی هنوز دستهای کوچیکش طاقت نداره و نمیتونه خودش و نگه داره .

پسر قشنگم برات بهترینها رو در پناه خدا ارزو میکنم. خدایا داغ هیچ بچه ای رو تو دل پدر و مادرش نزار.

آمین

+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط ارام  | 

این هم عکس سفره و دسته گل و لباسم که قول داده بودم میدونم نمیشه از دست این ارکا خانم فرار کرد وگرنه کچلم میکنه بفرما ارکا جون این هم برای شما

مجبور شدم از البومم عکس بگیرم کیفیتش خوی نشد عکس سفره هم از یکی از فامیلها که با دوربین خودش گرفته بود گرفتم ببخشید کیفیتش بهتر از این نشد

سفره عقد

لباسم

دسته گل

دسته گل و لباس

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 8:4 قبل از ظهر  توسط ارام  | 

 

يه خبر داغ داغ اين كه دقيقاً شب دهم آذر مصادف با شب پايان 7 ماهگي مخولي ساعت 11 شب بود داشتيم باهم توي اتاق بازي ميكرديم آخه بچه ام از صبح بي تابي ميكرد و شكمش هم خيلي كار كرده بود دستم و كه گذاشتم تو دهنش ديدم يه چيز تيز خورد به دستم آي ذوق كردم .يه دندون داشت به زور از لثه ميزد بيرون آخ بميرم برات پسر قشنگم كه چقد داشتي درد ميكشيدي و من نميفهميدم همون موقع با ذوق رفتم به پيمان گفتم مهمون هم داشتيم مريم دوست عزيز و صميمي دوران بچگي ام از اهواز اومده بود پيشم آخ كه چقد خوشحال بودم كه دوستم خونمون خيلي دوستش دارم بهترين دوست دنياست خيلي دختر ماهيه .

خوب داشتم از دندون مخولي ام ميگفتم بدنش هم داغ بود ولي بازهم من متوجه نشده بودم درجه كه براش گذاشتم ديدم 37 بود خدا رو شكر زياد بالا نبود بهش استامينوفن دادم و خوابوندمش . زودي به مامانم زنگ زدم كه نيكان اينطوري شده اين هفته بايد بياي پيشش وگرنه مجبورم مرخصي بگيرم بشينم تو خونه آخه وقتي عمه ام پيشش زياد خيالم راحت نيست مامانم هم گفت باشه يكشنبه ميام.

وقتي مامانم خونمون بود خيلي راحت بودم واسه خودم كلي حال كردم. خونم تميز غذام آماده نيكان هم كه فقط شيرش ميدادم اصاً نميفهميدم كي عوض ميشه چي ميخوره واي كه چقد خوب بود 5 شنبه مامانم رفت دوباره من موندم و يه دنيا كار خدايا به دادم برس!!!!

نيكانم قشنگم روز به روز داره بامزه تر ميشه حسابي هم ددري شده همه اش ميخواد براه بيرون عصر كه ميشه اينقد گريه ميكنه تا بالاخره يكي ببرتش بيرون هنوز چهاردست و پا راه نميره هنوز هم نميتونه بشينه بايد بگيرمش تا بتونه بشينه اگه ولش كنم فقط تا چند ثانيه خودش و نگه ميداره .

الهي قربونت برم ماماني كه يه دنيا دوستت دارم همه زندگيم تويي همه عمر و نفس و هستي ام تويي.وقتي خوابي من فقط محو تماشات ميشم تازگیها هم که باید روی شکم بزارمش روی تخت خودم هم بخوابم پیششتا خوابش ببره توی این مدت هم که داره میخوابه باید یه چیزی تو دستش باشه یا دستم و میگیره یا مئهام و میکشه و یا هم دماغم و میگیره 

همه اش ميگم خدايا تو چقدر خوبي تو چقدر مهربوني كه اين فرشته اسموني و به من دادي .خداي مهربون نميدونم چطوري ازت تشكر كنم ميدونم من بنده لايقي نيستم ولي تو هميشه به من لطف داري.

اگه الان دارم زندگي ميكنم فقط به عشق پسرم اون كه بهم اميد زندگي ميده .ميخوام براش همه كار كنم ميخوام بهترين چيزها رو براش بگيرم ميخوام بالاترين عشق و محبتها رو نثارش كنم خدايا تو بهم اين قدرت و بده تو كمكم كن.ميدونم اونطوري كه بايد ازت تشكر نميكنم ولي چه كنم خودت من و ببخش و هميشه نگهدارهمه بچه ها و پسر قشنگم باش.

 

فرشته کوچولوی من لالا کرده

 

 

اين عكس مخولي من و ياد برديا چشم دكمه اي ميندازه

 

 

نيكان سوارگردن بابايي شده (خر سواري)

 

 

 

از انجا كه نيكان ماست خيلي دوست داره مامان جونش (مادر شوهر) داره بهش ماست ميده الهي بميرم بچه ام هول كرده

 

 

بالاخره موفق به خوردن ماست شد(ديدي خوردم)

 

 

حالا يكي بياد قاشق و از دست اين بگيره

+ نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط ارام  | 

 

۲ سال پيش روز ۱۲ اذر زیباترین روز زندگیم بود جشن عروسي من و پیمان که اون موقع عاشقانه همدیگه رو دوست داشتیم  هيچوقت يادم نميره با تمام سختیهایی که داشتیم خیلی شیرین و خوب بود .جالب اين كه شب قبلش كه حنابندون بود ما اومديم خونه خودمون هم خوابيديم عجب عروس و دومادی بودیم ما صبح ساعت ۶ دم در ارايشگاه بودم ارايشگرم هم هنوز نيومده بود همچنان دم در منتظر وايسادم. البته خونش نزدیک بود چون از دوستهامون بود رفتم دم خونشون و زنگ زدم چه عروس پررویی بودم من . یادم میاد از بچگی عاشق لباس عروس بودم مدلی هم که همیشه دلم میخواست بپوشم سفارش داده بودم هیچکس هم هنوز لباسم و ندیده بود حتی پیمان  خلاصه ارایشگرم اومد و کارم شروع شد سه تا عروس بودیم من عروس اول و عروس ویژه بودم. آخی بمیرم عروس دومی نزدیکهای ظهر بهش زنگ زدند گفتند عروسی بهم خورده چندتا از فامیلهاشون که داشتن برای عروسی می اومدن تصادف کرده بودند. کلی داشت گریه میکرد .خیلی براش ناراحت شدیم

كارم توي ارايشگاه ساعت ۲ تموم شد خيلي خوشگل و جیگر شده بودم اصلاً باورم نميشد اينقد توي ارايشگاه رقصيدم كه نگو برای ناهار پیمان برام خوراک ماهیچه اورده بود خیلی دوست داشتم ولی اشتهاش بطور کامل کور شده بود ۲ روز هم بود از شدت هيجان هيچي نخورده بودم پيمان ساعت ۲و نيم اومد دنبالم با ماشيني كه دورا ن مجرديم خيلي باش خاطره داشتم پارس اي ال ايكس نقره اي كه با گلهای مورد علاقه ام (آفتابگردان)  تزئين شده بود آخي يادش بخير  همه چي باب ميل من طراحي شده بود سفره عقدم و هنوز نديده بودم آرايشگرم سفره هم طراحی میکرد  بعد از اینکه من و درست کرد رفت که سفره ام و بندازه بهم گفت برات يه سفره اي بندازم كه تك باشه واقعاً هم همينطور شد وقتي سفره رو ديدم جا خوردم خيلي قشنگ بود فردا عكسش و ميارم خلاصه بعد از اينكه رفيم آتليه و باغ عكس گرفتيم زمان عكسبرداري و فيلمبرداري من و پيمان فقط ميخنديديم نميتونستيم ژست بگيريم حالا خوبه فيلمبردار آشنا بود خواهر ارایشگرم بود وگرنه باهامون قهر ميكرد ساعت ۷ رفتيم باغي كه كرايه كرده بوديم خيلي خيلي خوب بود  تا ساعت ۹ پای سفره بودیم مراسم و کادو و ... من هم همه اش داشتم میخندیدم زنداییم بهم میگفت زشت عروس اینقد بخنده نخند دیگه فامیلهای شوهرم هم اصفهانی بودند همه هم با کلاس و یه مراسم خاصی دارند اونها دیگه .من هم اصلاْ به روی خودم نیاوردم از این عروس ها بودم كه نميتونستم آروم بشينم  مگه ما نشستيم همه اش وسط بوديم و ميرقصيديم ديگه آخرهاش من تور سرم  و كفشم هم در اوردم پيمان هم كفشهاش و در اورده بود نشسته بوديم رو زمين. خيلي خوش گذشت همه هم تيپ جوون آي حال ميكردن واسه خودشون  ساعت ۲ هم رفتيم خونه تا رسيديم ساعت ۳ بود حال من ميخواستم موهام و باز كنم نميشد اينقد گير ت سرم بود كه تا ساعت ۵ صبح داشتم گير ها رو از سرم در مي اوردم  همون موقع كه اومديم خونه هم يكي از دوستهاي پيمان كه براي عروسي نيموده بود اومد خونمون ساعت ۴ صبح بود يه نيم ساعتي نشست و بعد رفت ما هم از خستگي داشتيم ميميرديم  گرسنمون هم بود آخه شام نخورده بوديم فقط براي فيلم چند قاشق خورده بوديم و بعد هم يادمون رفته بود .  

هروقت ياد اون روز ها ميفتم خيلي احساس خوبي بهم دست ميده آخه هيچي توي دلم نموند همون لباسي كه دوست داشتم همون سفره همون جشن همون مهموني و ...... همه چي خوب بود خدا رو شكر. اي كاش الان قدر زندگيمو بدونم و با ايرادها و بهونه هاي الكي خرابش نكنم.

هميشه گفتم و ميگم خدا خيلي من و دوست داره تا حالا نذاشته من جايي در بمونم تازه بهتر از همه يه لطفي كرده يه فرشته ناز و كوچولو بهم داده .

من نميدونم چرا بعضي وقتها بلانسبت شما خر ميشم و همه چي و خراب ميكنم مثل پريشب فهميدم كه پيمان داره به دوستهاش زنگ ميزنه و براي شب بعد يعني ديشب دعوشون ميكنه يعني ميخواست سوپرايزم كنه من هم عصباني شدم و گفتم نميخواد مهمون دعوت كني ها من حوصله ندارم بعد هم خودم ناراحت شدم و بهش گفتم بخدا بخاطر خودت ميگم و از اين حرفها. الهي بميرم زدم تو ذوقش عزيزم منو ببخش من نميدونم چرا بعضي وقتها اينطوري ميشم ديشب شام درست كردم و عشقم هم زود اومد خونه ساعت ۱۰ (توجه كنيد ساعت ۱۰ زود براي ما) برام يه دسته گل خوشگل با يه پليور خيلي خيلي ناز اورده بود ولي من خر هيچي نگرفتم اصلاً نميدونم چم شده خدا يا كمكم كن اخلاقم درست بشه

 پيمان عزيزم يه دنيا دوست دارم بخاطر كارهام هم منو ببخش

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آذر1385ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط ارام  | 

آخي تازه اينترنتمون وصل شد الان يك هفته است كه اينترنتمون قطع شده و داشتيم با يه شركت جديد قرارداد نيبستيم كه سرعت ريسيومون بره بالا آخه اينجا ديش داريم و مستقيم خط ميگيريم و به بقيه قسمتها هم ما اينترنت ميديم .يعني داشتم ميمردم از بي خطي توي خونه كه حرفش هم نزن اصلاً نميرسم كامپيوتر روشن كنم .

جواب معما گوش بود نيكان فقط گوشهاش به باباش رفته البته گوشهاي پيمان الان قشنگه ها كوچيك كه بود فقط اينطوري بود الان كه من اصلاً متوجه نشدم تا عكساي كوچيكياشون و باهم مقايسه كردم فهميدم.

 قربون دوتاشون برم. جونم براتون بگه الان دارم تند تند مينويسم و يه سري از عكسهاي هفته پيش نيكان و ميذارم تا بعد.

نيكان بغل خاله سارا راه پله خونه مامان جون اينها

بازهم نيكان راستي عكس عروسي مامان و باباي نيكان و داشته باشيد

مخولي بغل سيا ساكتي

الهي قربون نگاهت برم من

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط ارام  |