|
|
|
|
|
پسر قشنگم كاشكي ميتونستم بفهمم كه تو چرا اينجوري شدي همه اش گريه ميكني و بغل ميخواي بايد بغلت كنيم و باهات راه بريم شايد چون جات عوض شده اينطوري شدي تخت خودت و ميخواي ماماني گلم خوب چكار كنم مامان بزرگت تنهاست ما هم مجبوريم بمونيم پيشش تا بابابزرگ بياد . ديدي كه يك شب رفتيم خونه ولي باباييت گفت فردا حتماً بايد برگردي بري خونه قربون پسرم برم كه روز به روز كارهات داره شيرين تر ميشه هر روز يه چيز تازه كشف ميكنم هر وقت من از سركار ميام اينقد ذوق ميكني و جيغ ميزني كه من از هوش ميرم برات ماماني گلم وقتي ميشينم كنارت مياي ميشيني تو بغلم واي كه من چه عشقي ميكنم .اگه تو نشسته باشي با اسباب بازيهات بازي كني و من از كنارت رد بشم يهو پاهام و ميگيري و نميذاري برم من هم سر جام ميخكوب ميشم مامان و بابا و ددددد و چندتا كلمه ديگه هم ميگي وقتي وارد يه جاي جديد ميشيم ميگي اِه اينقد قشنگ ميگي كه ادم ديوونه ميشه . عاشق حموم كردن و اب بازي هستي , حموم كه ميري با هزار زور بايد از آب بيارمت بيرون ولي دوست داشتنها رو نميشه باهم مقايسه كرد تو وجود و عشق و هستي و زندگي و عمر و نفس مني به عشق تو كه دارم كار ميكنم و به آينده اميدوارم البته بابايي هم خيلي دوست دارم ها چون اگه اون نبود تو هم وجود نداشتم. پسر قشنگم به اميد روزي كه موفق شدن و خوشبخت شدنت و ببينم.
اينجا هم كلام و با لباس مامانيم ست كردم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
ممنون از همه دوستهای گلم که حال من و نیکان و پرسیده بودند خدمتتون عرض کنم که تا روز ۴ شنبه که نیکان هنوز حالش بد بود همون روز رفتم اهواز پیش دکتر پدرام که یه دکترمتخصص عالی و باتجربه است نیکان و معاینه کرد و گفت هنوز عفونت داره بهش اریترومایسین داد اونهم ۲تا گفت بخاطر اینکه خیالت راحت بشه دوتاش و بهش بده .ولی نیکان از اون روز که مریض شده هنوز خیلی بیتابی میکنه اصلاْ اروم و قرار نداره همه اش در حال بهانه گرفتن و گریه کردن الهی بمیرم این پسر اروم و خوب من چرا اینطوری شده نمیدونم چی شده ؟ فکر کنم بچه ام و چشم زدن آخه از بس هرکس میبینتش میگه چه بچه خوبی داری چقد میخنده چقد ارومه وای خدا خودت پشت و پناهش باش . کمک کن نیکان دوباره مثل اون موقعها خوش اخلاق بشه .
من هم خدا رو شکر بهترم اما سرفه هام هنوز قطع نشده. در هر حال هم من هم نیکان خیلی بهتریم خدا رو شکر ممنون از همه دوستان خوبم که احوالمون و پرسیده بودید چون ما همچنان منزل مادرشوهر هستیم و نمیتونم عکسهای جدید و به کامپیوتر منتقل کنم چون کابلهای يو اس بي ام توي خونه است اگه خدا بخواد اين هفته احتمالاً به خونه برميگرديم بخدا خودم هم خسته شدم خونه خود ادم يه چيز ديگه است هرچند كه من اونجا دست به سياه و سفيد نميزنم و همه چي برام اماده است ولي ميخوام زودتر برم خونمون خسته شدم دلم براي خونمون تنگ شده حالا بخاطر خالی نبودن عریضه یک عکس از اقا نیکان که با دایی علی گرفته رو براتون میذارم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 23 دی1385ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
وای خدا چی بگم که الان ۵ روزه من و پسریم مریض افتادیم تو خونه از روز جمعه که نیکان مریض شد همون شب هم من مریض شدم طوری حالم بد بود تب و لرز و تهوع (گلاب به روتون) که ساعت ۱۱ شب شنبه بهم سرم وصل کردند و ۶ تا آمپول زدند تا الان که ۳ شنبه است و من اومدم سرکار هنوز حالم خوب نیست و قیافه پف آلود و سرماخورده و صدای گرفته خودم که از قیافه خودم خنده ام میگیره متاسفانه نیکان هنوز خوب نشده البته تبش قطع شده ولی آبریزش بینی و سرفه مخولیم هنوز قطع نشده الهی بمیرم برات مادر.
حالا خوبه این چند روزه من رفتم خونه مادرشوهرم و گرنه کی ازمون پرستاری میکرد بیچاره اون همه اش مثل پروانه دور و برمون پیمان هم زیاد روبراه نیست . خدا خیرش بده هر روز آب پرتقال و آب هویج و آب میوه و سوپ و آش و غذاهای مقوی تا تونستم امروز از سرجام بلند شم. شنیدم که جمعه حسابی خوش گذشته خوش بحال همه بچه ها که اونجا بودن تو رو خدا عکسها رو برای من هم بفرستید |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
دارم از حسادت میمیرم میدونید چرا دیشب تا صبح چشم رو هم نذاشتم آخه گل پسر قند عسلم مریض شده تب داشت و تا صبح بیتابی میکرد وقتی هم داشتم می اومدم سرکار بازهم داشت بیتابی میکرد من هم با چشم گریون ولش کردم و اومدم سپردمش به باباش خدایا آخه چرا اینقد به ما زور میگن که من مجبورم بچه مریضم و بزارم بیام سرکار آخه چراااا؟ تا کی میخواد این وضعیت ادامه پیدا کنه آخه تا کی؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 دی1385ساعت 8:49 قبل از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
سلا سلام صدتا سلام عيد قربان مبارك كريسمس مبارك يه چند وقت بود حال و حوصله آپ كردن نداشتم ميدونيد چرا؟ آخه من الان توي يك وضعيتي هستم كه دارم يه تصميم گيري ميكنم براي آينده ام براي زندگيمون براي آينده نيكان ميخوايم يه تغيير و تحولاتي توي زندگيمون بديم نميدونم درست يا نه شايد يه ريسك باشه شايد هم موفق بشيم . نميدونم خدا بزرگه هرچي قسمتمون باشه . يه چيز باحال بگم .نميدونم چند نفر از شما از جريان اين قرعه كشيها اطلاع داريد يا شايد هم خودتون شركت ميكنيد . مثلاً 10 نفر دوست و آشنا هركدم ماهي 10 تومان ميذارن بعد قرعه كشي ميكنن حالا قرعه به نام هركي افتاد اون 10۰ تومان و برميداره مثل وام ميمونه ولي تا آخر دوره بايد ماهي 10 تومان و به البته وام بدون بهره تا ماه بعد كه دوباره قرعه كشي بشه و يه نفر ديگه اسمش دربياد. حالا من هم توي يكي از اين قرعه كشيها شركت كرده بودم كه ماهي 50 تومان ميداديم بعد 1 ميليون در ميومد بعد از 11 نفر اين ماه نوبت من بود آييييييييييييييييي ذوقققققققققققققق كردم كيف كردم يكدفعه 1 تومان بياد دستت چه حالي ميده حالا جالب بعضيها اين هفته اهواز نمايشگاه كامپيوتر بود شنبه آخرين روزش بود من هم شنبه رفتم ماموريت نمايشگاه اول مديرمون گفت 5 شنبه برو حالا 5 شنبه هم روز تعطيل من بود ميخواستم يه جوري بشه كه شنبه برم يكشنبه هم تعطيل من هم از خدا خواسته برم خونه مامانم اينها خلاصه از انجا كه مدير فناوري باحالي داريم گفت باشه شنبه برو من هم از جمعه رفتم اهواز بيچاره پيمان كه هي زنگ ميزد دلم براتون تنگ شده جاتون خاليه .خلاصه شنبه هم كه جناب همسر از دوري من و نيكان مريض شد و افتاد تو خونه و سر كار هم نرفت من هم يكشنيه عصر با داداشم برگشتم خونه خوب چكار كنم ميدونم كار بدي كردم آخه اونجا هم نميذاشتن بيام بخاطر اين گل پسري حالا ميخوام از جيگريم بگم گل پسر قشنگم تنبل خان مامانيش ديگه بدون كمك ميشينه ادهاي قشنگ درمياره بوس ميفرسته وقتي آب ميبينه با ب باب باب مكينه قشنگ ميفهمم كه آب ميخواد وقتي ظرف غذاش و ميبينه ذوق ميكنه و وقتي قربون صدقه اش ميرم خودش و لوس ميكنه واي مادر قربون اون چشمهات برم قربون اون اداهاي بامزه ات برم که داری مامانی و ديوونه ميكني ديروز وقتي بعد از چند روز بابش و ديد يه جيغي كشيد و ذوق كرد كه من هم موندم توش خدايا اين بچه چطوري اينقد عاشق باباش .اينقد هم ددري شده هركي ميره بيرون گريه ميكنه كه ببرنش بابام هم خيلي دوست داره براي اون هم كلي ذوق ميكنه
اين هم آقا نيكيان وقتي داره زور ميزنه (گلاب به روتون) مزاحم بچه ام نشيد لطفاً (خونه مامان جونش)
شنبه رفته بودم خونه دوستم نگين اونها هم انواع و اقسام حيوونها رو داشتن يه همستر هم داشتن كه من خيلي ميترسم ازش ولي گل پسريم گرفتش و باهاش بازي كرد خوبه كه سرش و نكند اما من از ترس نزديكش هم نشدم
آقا نيكان در حال غذا خوردن و ادا دراردن خونه مامانم اينها
پسر قشنگم بوس بفرست مامان گلم
گل پسرم خودش و لوس كنه جيگر مامان
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
اه مرده شور اين بلاگفا رو ببرن هرچي نوشتم پريدددددددددددددددد خدااااااا از اول مينويسم . چند روز حال و حوصله هيچ كاري و ندارم اصلاً دلم نميخواد چيزي بنويسم دلم نميخواد چيزي بخونم .ديروز هم كه سركار نيومدم امروز كه داشتم نظراتم و ميخوندم ديدم عسل بانو بران نوشته تو هم به بازي دعوت شدي من هم كه نميدونستم جريان چيه تا وبش و خوندم دوزاريم افتاد حالا من هم بايد 5 تا مطلبي كه تا حالا نگفتم و كسي نميدونه رو بنويسم و بعد هم 5 تا از دوستام و به اين بازي دعوت كنم. الان يكساعت دارم فكر ميكنم نميدونم كدوم و بنويسم: 1- بدترين خصوصيت من اينه كه خيلي بداخلاقو بد عنق و غرغرو ام بيچاره پيمان كه اين اخلاق مزخرف من و تحمل ميكنه هميشه ميخواه به همه و همه چي گير بدم البته بيشتر توي خونه اينجوري ام خصوصيت خوبم هم اين كه خيلي راستگو و رو راستم و از دروغ متنفرم و هميشه توي كارهان حساب كتاب و برنامه ريزي دارم جالب اينه كه خدا هم يه شوهري نصيبمون كرد دقيقاً برعكس من اون خونسرد و خوش اخلاق و اصلاً هم غر نميزنه و از هيچي هم ايراد نميگيره و اصلاً هم حساب كتاب و برنامه ريزي نداره و مثل ماست دروغ ميگه 2- ديگه اينكه من عاشق خانوده ام هستم پدر و مادرم و اجازه نميدم هيچكسي بهشون بي احترامي كنه وگرنه ديگه زنده نميمونه و خيلي هم بابايي هستم و وابسته به بابام .حالا خوبه كه با اومدن اين گل پسرم يكم داره اين وابستگيم كمتر ميشه طوري بودم كه اگه 2 روز بابام و نميديدم گريه ميكردم 3- دلم ميخواد برم دبي زندگي كنم اما بدليل وابستگي شديد خانوادگي ترجيح ميدم توي همين ايران بمونم بين همه شهرها اصفهان و انتخاب ميكنم و جزو برنامه ده ساله قرارش ميدم ولي دارم يه كارهايي ميكنم كه اگه كارم اكي بشه تا چند ماه ديگه اگه خدا بخواد ميرم اهواز زندگي كنم هرچي باشه از ابادان خيلي بهتر اينجا هيچ امكاناتي براي زندگي نداره (قناعت آخه تا چه حد از دبي به اهواز رضايت دادم) 4- من عاشق خدا هستم سعي ميكنم هيچ وقت نمازم قضا نشه هميشه شكرگزارشم هميشه به من لطف داره نذاشته هيچ مشكلي داشته باشم 5- دلم ميخواد من يه بي ام و داشته باشم پيمان هم كه خوراكش ماشين آمريكايي اون هم يه كاپريس داشته باشه با يه خونه دوبلكس و يه حياط كوچيك .برم تو كار اپارتمانسازي و پيمان هم يه فروشگاه بزرگ داشته باشه و ديگه نگران پاس كردن چكهاش هم نباشه من هم ديگه سركار نرم بشينم بچه ام و بزرگ كنم باش بازي كنم صبحها برم باشگاه و استخر ظهرها هم ناهار خونه مامانمم باشيم عصر هم با نيكان بريم گردش و پارك و خريد هرچي هم دلم بخواد بخرم هر دو سه ماه يكبار هم برم سفر. البته من مطمئنم تا چند سال اينده به همه اينها ميرسم دارم تلاشم و ميكنم اگه خدا هم كمكم كنه.
تقلب 6- من مشتري مغازه پيمان بودم جاله كه اصلاً هم ازش خوشم نميومد فقط از مغازه اش خريد ميكردم جنسهاش تك بود هيچ وقت فكر نميكردم بخوام زنش بشم تا اون شب ساعت 11 شب 6 دي سال 80 بود كه تا 6 صبح باهم تلفني حرف زديم صبحش هم من امتحان داشتم .نميدونم چي بهم گفت كه يهو بلانسبت شما خر شدم و عاشقققققققققققققققققققققققققققققق واي اين زبوني كه پيمان داره مار و از لونه اش ميكشه بيرون .البته الان هم پشيمون نيستم به انتخابي كه كردم يكسري مشكلات داريم كه اگه اونها حل بشه خيلي خوب ميشه. خدا رو شكر همه چيز خوبه من هم به همينهايي كه دارم قانعم بيشتر از همه خدا به من يه پسر سالم داده كه اندازه يه دنيا دوستش دارم. 7- من بايد تا 3 ماه ديگه 10 كيلو كم كنم . من ميتونممممممممممممم حالا نوبت من كه دوستهام و براي بازي انتخاب كنم .واي خيلي سخته كه كدوم و انتخاب كني شراره و بیتا (مامان دوقلوها) مرجان (مامان فاطمه) و آرزو (مامان آرش) و مریم (مامان طاها) رو به بازی دعوت میکنم
این هم اقا نیکان چون مامانش و اذیت کرد پس میره توی سبد لباسها
این هم اولین شب یلدای گل پسری (خرس قهوه ای) خونه مامان جون و بابا جون باباش
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||