|
|
|
|
|
بالاخره داره تموم میشه این هم اخریش توی این سال .
امسال اولین عید پسر قشنگ عسلی جیگر طلای مامانش .سالی که گذشت خیلی مشکلات داشتیم اما بهترین و قشنگترین هدیه عمرم و گرفتم وهمه مشکلاتم یادم رفت واسه آقا نیکان چه لباسهایی گرفتم یعنی ها خودم و خفه کردم از بسکه براش لیاس گرفتم حالا تازه میخوام با مامانم اینها هم بریم مسافرت و خرید کرئن ادامه پیدا میکند البته بدون پیمان چون اون باید وایسه ابادان حسابی پول دربیاره تا من هم برم خرج کنم خوب این پسری مامانی دیگه از دیوار راست میره بالا واقعاْ دیگه نمیتونم کنترلش کنم ها هنوز هم خیلی سرفه میکنه دوباره میخوام امروز برم اهواز تا ببرمش دکتر. سر کار هم یه پست جدید بهم دادن دیگه واویلا به هیچ کاریم نمیرسم .خدایا این قدرت و توان و بهم بده تا بتونم از عهده زندگی و کارم بربیام این گل پسر عاشق کنترل و موبایل و تلفن نگاه کنید
جیگر این پسر خوشتیپ برم من
نیکانم مادر زبونت و ببینم پسرم
اینجا هم داره میره توی لباسشویی
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
وای که چقدر سرم شلوغ کلی کار ریخته روی سرم همکارم هم مرخصی من دیگه دارم میمیرم هرچی هم همه رو میپیچونم که کارهاشون و بزارن برای بعد از عید قبول نمیکنن میگن نه حالا من هم میگم باشه هفته دیگه الان سرم شلوغ دیروز رفتم موهام و مش کردممممممم جونمی من عاشق مش صدفی ام آخه ۸ ماه پیش هم مش کرده بودم بهم گفت موهات میسوزه ها گفتم طوری نیست بزن ولی خدا رو شکر آسیب دیده ولی نه زیاد حالا با تقویتی درستش میکنم فکر کنم تب نیکان برای دندونش هم باشه آخه سه تا از دندونهاش دارن باهم درمیان دندون سمت راست بالایی نوک زده بغلی اش و سمت چپ پایینی اش کنار دوتا دندون جلویی اش هم داره میزنه بیرون لثه اش داره میشکافه یه ورمی کردهههههههه از ۴ شنبه هفته پیش تا شنبه که تعطیل بود اهواز بودم میخوام براتون یه ماجرایی تعریف کنم ولی دلم نمیخواد توی وبلاگ نیکان بگم الان میرم برای خودم یه وبلاگ دیگه درست میکنم تا این ماجرای غم انگیز و تعریف کنم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 8:26 قبل از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
با يه آپ جانانه اومدم جاي همتون خالي كلي حال كردم البته توي اين چند روز نيكان مريض شده خيلي حالش بد سرفه هاي بدي ميكنه با عرض پوزش اسهال و استفراغ داره البته ديروز يكمي بهتر شده بود تازه ديروز فهميدم كه اين گل پسر جيگري مامان دندونهاي بالاش دراومده كه اينقدر بي تابي ميكنه از كارهاش بگم كه تمام دكور مكور و ميز و گلدون و همه چي توي خونه جمع شده يا دور از دسترس قرار گرفته شده روز به روزد اره كارهاي جديد ميكنه هر روز يه چيز تازه ياد ميگيره . واي واي كه ديگه به هيچ عنوان شير من و نميخوره تا اينكه ميخوام بهش شير بدم اول يه مك ميزنه بعد شروع ميكنه يه گاز گرفتن و خنديدن تا من هم جيغ بزنم و اون بيشتر گاز بگيره تمام مدت همين كار و ميكنه راستي درمورد اون تصميمي كه گرفته بودم بگم تقريباً ميشه گفت همه چي ok شده و بهم گفتن ميخواي شروع بكار را از كي بزني من هم گفتم از ارديبهشت سال آينده چون حالا كه تا عيد تق و لق بعدش هم كه عيد و تعطيلي همون ارديبهشت خوبه حالا تا ببينم تا اون موقع همه چي همينطوري ميمونه يا نه ؟ خدا كنه كه بشه اگه برم اونجا با اين برنامه ريزيهايي كه كردم كلي ز ندگيم عوض ميشه كلي پيشرفت ميكنم نيكان هم هي ايلون ويلون نميشه ديگه خيالم راحت خوب ديگه الان من برم يكمي كار دارم كلي عكس براتون ميذارم بجاي اين چند مدت كه نبودم.
وای خدا از دست این خاله هام ببینید موهای من و چه مدلی میکنن میبرنم بیرون شدم عین این پسر قرتی ها کلی ژل روی سرم خالی میکنن بعد هم موهام بهم میچسبه
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 9:34 قبل از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب از کجا شروع کنم توی این ده روز مرخصی حدود یک هفته اش و اهواز خونه مامانم اینها بودم کلییییییییییییییی حال کردم این بچه اینقدر بلا شده که نمیدونم چکارش کنم میگن بچه ها در عرض یه چشم بهم زدن بزرگ میشن و چیزهای جدید یاد میگیرن این قند عسل من هم همینطور در عرض ۱ روز چهاردست و پا رفتن و شروع کرد حالا دیگه مگه چیزی سالم گذاشته همه چی و میریزه همیشه هم باید از زیر میز بیارمش بیرون از بلندی بالا میره اینقد تلاش کرد تا بالاخره از یه پله ۱۵ سانتی رفت بالا خدا بقیه اش و بخیر بگذرونه میره در کمدها رو باز میکنه هرچی هست میریزه بیرون یا میره تو حموم چیزهای تو کشوها رو میکشه بیرون اگه هم با روروئکش باشه که واویلا وقتی نماز میخونم هی میاد از رو جانماز رد میشه و جلوی من می ایسته و ادا در میاره حالا من هم میخوام سجده کنم نمیشه که تازه از کارهاش خنده ام هم میگیره (یاد ثمانه مامان مهدیار افتادم که مهدیار هم همین کارها رو میکنه) خلاصه جونم براتون بگه که هرکی و میبینه براش ماچ میفرسته یا چشمک میزنه وقتی هم زنگ در و میزنن یا تلفن زنگ میزنه چشمهاش و گرد میکنه و ابروش و میندازه بالا میگه اه (کسره الف) و ذوق میکنه و میره سمت در یا تلفن مادر قربون این اداهات بره که وقتی همه نشستن کلی خودش و لوس میکنه و یکی یکی برای همه بوس میفرسته. وای وای وای وای که یه رقاصیه (به مامانش رفته راستی مصاحبه هم انجام دادم ولی یه جورهایی از جو اونجا خوشم نیومد هنوز من نرفته بودم که زیر ابم و زدن میگن دوتا خانم نمیتونن باهم یه جه کار کنن ها تا رفتم اونهایی که قبلاْ اونجا کار میکردند چپ چپ نگام کردند و با یه حالتی گفتن قراره همکارمون بشی؟ من هم گفتم نه خیر معلوم نیست اگه با حقوق درخواستیم موافقت بشه اونها هم به خیال اینکه من حقوقم و پایین تر از اونها زدم و میخوام جای اونها رو بگیرم کلی پشت سرم حرف زدند واینها رو مریم دوستم بهم گفت آخه اون هم اونجا کار میکنه. فعلاْ توی تصمیمم هنوز مرددم نمیدونم جو اونجا رو میتونم تحمل کنم یا نه ؟ اینجا رو خیلی دوست دارم همکارم چون آقا است باهم راحت تر کنار میایم تازه توی خیلی کارها کمکم میکنه وصعیت حقوقی ام هم سال دیگه بهتر میشه و دارن خونه میدن البته به قدیمی ترها دادن ما که جیدتریم هنوز نوبتمون نشده دیگه نمیدونم چی میشه خدا بزرگه عکس هم فعلاْ نمیتونم بذارم چون این دو روزه هم خونه مادر شوهرم هستم بخاطر نیکان و پیمان البته پدر شوهرم برگشته ها ولی چون نزدیک عید و پیمان سرش شلوغ و ظهرها که نمیاد خونه شبها هم خیلی دیر میاد فاصله خونه تا مغازه هم خیلی زیاد ولی به خونه مامانش اینها نزدیکتر حالا تا یه دو هفته دیگه هم میرم اونجا البته دو روز درمیان میرم و میام خونه عکسها هم روی هارد خونه است و نرسیدم بیارم بعداْ میارم . از سه شنبه هم که دوباره تعطیلی تا شنبه .دارم حال میکنم حسابی ها چه کیفی داره .تازه میخوام هفته آخر اسفند هم دوباره برم مرخصی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 8:26 قبل از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام صدتا سلاممممممممممممممم
بعد از یه مرخصی جانانه برگشتم کلی حال کردم جاتون خالی خیلی دلم براتون تنگ شده بود خیلییییییی دوستتون دارم الان کلی کار دارم سر فرصت میام همه چی براتون تعریف میکنم فقط یه چیز باحال بهتون بگم دلتون بسوزه تازه از سه شنبه تا شنبه هم دانشگاه تعطیل بخاطر برگزاری امتحان ارشد هوراااااااااااااااااااااااااااااااا چه حالی میکنم من البته من خودم هم امتحان دارم حوزه ام هم همینجاست جونمی جون. نیکان هم حالش خوبه و حسابی هم شیطون شده دیگه نمیتونم کنترلش کنم قربونش برم راستی این آدرس جدید وبلاگ زهرا مامان یاسین و دانی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط ارام
|
|
||