|
|
|
|
|
دو هفته دیگه اولین سالگرد تولد نیکان خیلی شوق و ذوق دارم دلم میخواد براش همه کار کنم اما نمیدونم چکار کنم خدا جونم نمیخوام ناشکری کنم ولی تا آخر عمرم شکر گذارتم البته اگه من و لایق بدونی. خوب از این حرفها بگذریم من یهویی جو گرفتم و دوباره احساسات مادرانه ام گل کرد داشتم درباره تولد نیکان میگفتم چون خونه خودمون کوچیک من مجبورم ۲ بار تولد بگیرم یه تولد اهواز خونه مامانم اینها میگیرم (که خرج بیفته پا حساب بابا جونش خدا رو شکر فکر کنم شیر نیدو به نیکان میسازه شیر خوردنش خیلی بهتر شده بیشتر شبر میخوره غذا خوردنش هم بهتر شده .آخه مامان جونش هم از مسافرت برگشته دیگه من هم با خیال راحت میام سرکار همه چیزش روبراه غذاش و آبمیوه اش و دسرش و شام و همه چی اش دیگه مرتب و منظم. خدا خیر بده مادرشوهرم و من که تا ساعت ۵ و ۶ بای بمونم سرکار حداقل مطمئنم که بچه ام جاش راحت. مامان جون بابت زحمتهایی که واسه نیکان میکشی یه دنیا ممنون |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
وای زمان از دستم در رفته اصلاْ وقت هیچ کاری و ندارم این تعطیلات عید داره از دماغمون درمیاد از بسکه کار رو سرمون ریخته .
این گل پسری جیگر طلا نفس و عشق مامانی ما آقا نیکان گل گلاب حسابی دیگه شیطون شده همه اش خودش و لوس میکنه اداهای عجیب غریب درمیاره از همه چی بالا میره ولی متاسفانه هنوز نمیتونه راه بره یعنی تنهایی نمیتونه باید حتماْ دستش و به یه جایی بگیره با کمک راه بره. خیلی هم لاغر شده تو رو خدا کمکم کنید تغذیه بچه ام خیلی بد شده این آقا نیکان خوشتیپ و نگاه کنید عینک بابایی و زده و تو بغل پسر خاله بابایی که شوهر دختر عموی مامانی هم شده (گرفتید چی شد )
نمیدونم کی برای این گل پسرمن رژلب زده بود نگاه کنید
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت ۹ بود که این گل پسر و جیگر مامان را از خواب بیدار کردیم و به زور لباس پوشوندیم که بریم ۱۳ بدر وای که یه لحظه که ازش غفلت میکردم هرچی روی زمین بود میذاشت دهنش.دیدم که داره از لب و لوچه اش یه چیز قهوه ای میریزه بیرون و با یخ ولعی داشت ملچ مولوچ میکرد نگاه کردم دیدم دهنش پر از شن و گل داشتم میمردم دهنش و شستم و گلها رو دراوردم ولی خدا رو شکر زیاد نخورد ولی کلاْ خیلی خوب بود و خوش گذشت پیمان دوستهای خوبی داره من خیلی دوستشون دارم اینجا هنوز یکمی شارژ بود و داشت برای همه دلبری میکرد
در حال خوردن الوچه و کم کم دیگه داره چرت میزنه
از خستگی نمیتونه حرکت کنه
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستهای خوب و عزیزم .عید همگی هم مبارک باشه
امروز اومدم سرکار تعطیلات هم خوش نگذشت چون توی راه تصادف کردیم ۶ تا ماشین بودیم که ماشین شوهر عمه ام با یه کامیون تصادف کرد ولی خدا رو شکر انگار که معجزه شد چون که همه سالم موندن فقط ماشینش داغون شد .البته ماشین فدای سرشون همه تعجب کردیم خوب حالا بریم سراغ جیگری مامان که ماه شده و شیطون بلا این چند وقت که خونه بودم حسابیییییییییی مامانی شده دیگه هیچکس و نمیخواد فقط باید بغل من باشه ولی حتی ببخشید دستشویی هم نمیتونم برم فقط گریه میکنه که بیاد بغل من باباش هم که دیگه درست نمیبینه حالا من موندم چکارش کنم امروز مامانم اینها اینجان گرفتنش دو روز دیگه کجا بزارمش مادر شوهرم هم رفته اصفهان به شدت ددری شده و رقاص به محض اینکه صدای موزیک و میشنوه شروع میمنه به قر دادن اینقد دست و پا میزنه و میرقصه تا خسته بشه عاشق مهمون تا یکی میاد خونمون دیگه این بچه نمیدونه چکار کنه همه اش دور و بر مهمونها مخصوصاْ اگه بچه هم داشته باشن دیگه این بچه رو ول نمیکنه این مسافرتی که رفتیم سمت گناوه این اتفاق افتاد دیگه همونجا موندیم تا شوهر عمه ام کارهای پاسگاه و دادگه و اینها رو انجام بده یه پلاژ بهمون دادن کنار دریا نیکان هم برای خودش عشق کرد نمیدونید چکار کرد عاشق اب دیگه اگه ولش میکردم میرفت وسط دریا آهان راستی از عیدیها بگم من که کلی حال کردم پیمان یه دوربین سایبرشات دبلیو ۵۰ سونی بهم داد ای ای عجب دوربین باحالی ها عکس میگیره باقلوا حالا نمونه اش و میذارم با یه عطر نیناریچی سیب اون باقلواتر من هم برای پیمان یه ساعت سواچ گرفتم چون یک ماه پیش ساعت سواچش و که عید دو سال پیش براش گرفته بودم گم کرده بود خوب فعلاْ بقیه حرفها رو میذارم واسه بعد الان کلی کار دارم یه چند تا عکس از این جیگرم بذارم و برم حجم عکسها رو با فتوشاپ پایین اوردم یکم کیفیتش بد میشه البته نست به عکس اصلی وقتی از خواب بیدار شدم مامانی لباس عید تنم کرد و رفتیم عید دیدنی اینجا هم مجبورم کردن مثل آقاها بشینم تا ازم عکس بگیرن
این هم سفره هفت سین ما که امسال با حضور نیکان خیلی قشنگ شده بود
اینجا هم اتاق دایی علی ببینید چقدر شلخته است
بعد از عمری با بابا پیمان رفتیم شام بیرون من هم داشتم جوجه کباب میخوردم
وای خدا من تا حالا این همه اب یکجا ندیده بودم چقد خوبه جونمی جون
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط ارام
|
|
||