|
|
|
|
|
پنج شنبه هم مجبور شدم یه تولد دیگه بگیرم ایندفعه دیگه همه تیپ جوون بودن خیلی خوش گذشت از ساعت ۱۰ تا ۲ ادامه داشت ولی من دیگه از خستگی داشتم میمردم. کادوهای خوبی هم هردوتاشون گیرشون اومد منظورم پدر و پسر خلاصه که این گل پسر ما حسابی داره واسه خودش حال میکنه .کارهاش خیلی بامزه شده مثل طوطی از همه تقلید میکنه باید خیلی حواسمون به کارهامون باشه که یه وقت روی بچه اثر نذاره. اصلاْ حال و حوصله نوشتن ندارم وبلاگم برای بعضیها فیلتر شده نمیدونم چرا؟ برای همین دیگه انگیزه ام و از دست دادم . فقط همین و بگم من دارم دوشنبه میام تهران خیلی هم دلم میخواد ببینمتون اما فکر نکنم وقت کنم اگه تونستید برنامه ای چیزی بذارید با من تماس بگیرید تا جمعه هستم قربون همه تون برم
پی نوشت: راستی از طرف نلی جون و لین عزیزم به بازی ترس دعوت شدم والله جونم براتون بگه من ادم شجاعی هستم و زیاد از چیزی نمیترسم توی رانندگی خیلی شجاع و توی خونه تنها موندن هم مشکلی ندارم ولی: از موش مثل مرگ میترسم اصلاْ بطور کل از حیوانات چه جهنده و خزنده و پرنده و.. اصلاْ نمیتونم بهشون دست بزنم از دریا هم میترسم اصلاْ نمیتونم تصور کنم که توی دریا شناکنم و یه چیز مهم که از خدای نکرده گوش شیطون کر از از دست دادن عزیزهام (پدر مادر خواهر برادر همسر و فرزند) هم واقعاْ ترس و وحشت دارم خدا کنه این بلا سر هیچکسی نیاد خدایا خودت نگهدار همه باش و حالا من سمیه مامان ایلیا و عسل بانو و مرجان مامان ماهان بیتا مامان کیان و کیارش را به بازی دعوت میکنم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط ارام
|
|
||