|
|
|
|
|
خیلی وقت از کارهای نیکان اینجا ننوشتم بچه ها هر روز که میگذره کارهای جدید میکنن و اداهای جدید درمیارن من نمیفهمم این چیزها رو کی یاد میگیره میگن سوسکه به بچه اش میگه قربون دست و پای بلوریت بشم حالا شده حکایت من احساس میکنم همه کارهای گل پسرم قشنگ و زیباست و من واقعاْ لذت میبرم وقتی نگاش میکنم اگر هم یکم بهش اخم کنم یا یکم با شوخی هم دعواش کنم سریع اخمهاش و میکنه توهم و سرش و میندازه پایین فقط با چشمهاش نگام میکنه که من همون موقع بغلش میکنم و هی میبوسمش اونهم ذوق میکنه وقتی هم چیزی میخوادو دستش بهش نمیرسه یا اینکه بهش نمیدم یه ادایی درمیاره مثل موش میکنه خودش و لب و لوچه اش و آویزون میکنه و مثلاْ داره گریه میکنه که بازهم من در این حالت نمیتونم خودم و کنترل کنم و جا میزنم کافی در یخچال باز بشه بدو بدو خودش و میرسونه دم یخچال و شروع میکنه هرچی توی یخچال هست میریزه بیرون . شبها هم که خواب شیشیه شیرش و که میدم دستش خودش میگیره و میخوره وقتی هم که تموم شد پرتش میکنه کنار تنختش دیگه مثل قبلنها نمیخوا من کشیکک بدم که شیرش و خورده یا نه شیشه رو بزارم کنار دیگه این زحمت من و کم کرده از طرف سمیه به بازی نمیدونم اسمش چیه دعوت شدمیه دفعه ای بازی ارزو هم انجام میدم دیگه بازی آرزو: ۱- بزرگترین ارزوم سلامتی و شفای همه مریضها و سلامتی خانواده ام و شوهرم و پسرمم و خودم چونکه واقعاْ هیچ چیز برای ادم بهتر از سلامتی نیست هیچ چیزززززززززز ۲- پیشرفت و ترقی نیکانم و خودم و پیمان و ببینم روز به روز چیزهایی و که دلم میخواد داشته باشم بهشون نزدیکتر بشم ۳- یه زمانی ارزو داشتم ماشین و خونه از خودم داشته باشم که این دوتا ارزو عملی شدند و الان دیگه برام ارزو نیستن (بعضی وقتها وقتی که به ارزوهای قبلی ات فکر میکنی شاید خنده ات بگیره که این چه ارزویی بود که داشتم ولی وقتی بدستشون میاری دیگه برات عادی میشن البته بغیر از سلامتی که خیلی مهم و دوست داری همیشه داشته باشیش)الان دلم میخواد بشینم تو خونه به خودم و زندگیم و پسرم برسم و ماهانه هم یه حقوق توپی بهم بدن من هم واسه خودم راحت بشینم و استراحت کنم دلم میخواد هیچ بجه ای گرسنه نباشه... دلم میخواد هیچ زندگی پاشیده نشه... دلم میخواد هیچ آدمی مریض نشه...دلم میخواد هیچ مریضی از کمبود امکانات نمیره .... دلم میخواد هیچ کودکی از شدت فقر سوئ تغذیه نگیره... دلم میخواد حق مردم مظلوم و ستمدیده پایمال نشه ....و .................. این بازی هم که به قول سمیه نمیدونم اسمش چیه؟ بهترین لحظه عمرم: طبق معمول همه مادرها لحظه ای که اولین بار نیکان و دیدم و در آغوش گرفتم واقعاْ قشنگ و زیبا و به یاد ماندنی بود بدترین لحظه عمرم: ناراحتی و مریضی پدرم و پسرم که به هیچ عنوان تحمل دیدن و حتی تصور این مسئله رو ندارم بهترین اتفاقی که ممکنه واسه ام بیفته: پیشرفت خودم و اینکه بشم مدیر فناوری حالازیاد مهم نیست کدوم شرکت یا سازمان باشه بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته: نه نه نمیتونم فکرش و بکنم و خدا کنه هیچ وقت این اتفاق نیفته شما هم بیخیالش شید عزیزترین فرد زندگیم: نیکان عزیز م و بابای مهربونم منفورترین فرد زندگیم: اصلاْ کینه ای نیستم و بدیهای مردم توی ذهنم نمیمونه اما از یه نفر خیلی بدم میومد و هنوز هم بدم میاد حالا بماند که اون کیه البته دیگه نمیبینمش ها این دو تا بازی و تو وبلاگ خودم هم انجام میدم و حالا من نونوش و ارزو مامان ارش و مرجان مامان ملوسک و پیروزه مامان بلاچه و نلی مامان شایان و به بازی دعوت میکنم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط ارام
|
|
||